تن ندادن به اضطراب

تن ندادن به اضطراب

سه شنبه 13 آذر 1397 سمانه الکایی دسته ها

تن ندادن به اضطراب

یکی از دانش آموزان من قرار بود یک روز خود را به من اختصاص دهد تا با هم صحبت کنیم. دوست داشت از مسئله ای که آزارش می داد برایم بگوید. دنبال راه حل بود یا فرار و یا پاک کردن صورت مسئله؟! نمیدانم. سعی کردم با روی باز پذیرای صحبت با او باشم. من نیز به نوبه خود کنجکاو بودم از صحبتی که قرار بود بینمان رد و بدل شود و امیدوارم بودم نتیجه خوبی داشته باشد.

اولین جمله ای که گفت این بود : “هر چی درس می خونم نمی تونم چیزی یاد بگیرم”

این جمله را در حالی می گفت که بغضی در صدایش بود و با انگشتان دستش بازی می کرد و به آن ها خیره شده بود.

ادامه داد : “هنوز کتابم رو باز نکرده سرم گیج میره و تمرکز خودم رو از دست می دم. وقتی هم که با کلی گرفتاری و سختی، تمرکزم رو میزارم روی نوشته ها و به نوعی حواسم رو جمع می کنم نوشته ها برام هیچ مفهومی ندارن و مدت زیادی رو برای خوندنشون میزارم، آخرش هم نتیجه ای نمی گیرم.”

به دلایلی که گفت امتحان امروزش را خراب کرده بود و اعتقاد داشت امتحان میان ترم را بدتر از این خواهد داد و امیدی به کسب نمره قبولی نداشت.

از او سوال کردم : “حالا تصمیمت چیه؟”

گفت : “اجازه بدید امتحان میان ترم رو ندم؛ این طوری فقط اعصاب خودم و شما رو خورد می کنم.”

پرسیدم : “اگه توی امتحان میان ترم شرکت نکنی مشکلت حل میشه؟”

با ناراحتی جواب داد : “نه، اما حداقل نمره تک توی کارنامه ندارم و امیدوارم تا امتحان ترم خودمو آماده کنم.”

من هم گفتم : “برای من موردی نداره که تو در آزمون میان ترم شرکت نکنی، اما تصور من اینه که این کار و تصمیم تو اشتباهه. به جای این که تسلیم بشی و به خودت تلقین کنی که درس رو نمی فهمی، با اعتماد بنفس توی این امتحان شرکت کن و مطمئن باش که موفق میشی.”

با عصبانیت پاسخ داد : “شما حال من رو نمی فهمید. فکر می کنید میخوام از زیر کار در برم و دارم بهانه تراشی می کنم. اما باور کنید که ذهن من کشش و توان درک مطالب مشکل و پیچیده فلسفه رو نداره و من هر چقدر که درس می خونم و تلاش می کنم فایده ای نداره.”

من می دانستم آن چه که می گوید واقعیت ندارد زیرا او دانش آموز مستعد و باهوشی بود، ولی اضطراب و ترس از عدم موفقیت ذهن او را فلج کرده بود و باعث شده بود با خود فکر کند که در این امتحان و امتحانات دیگر موفق نخواهد بود.

گفتم : “بیا با هم یه قراری بزاریم. موافقی؟ تو قول بده به روشی که بهت میگم درس بخونی و منم قول میدم که اگه با این روش هم موفق نشدی، نمره آزمون میان ترمت رو در نظر نگیرم.”

از طرز نگاهش پیدا بود که به روش پیشنهادی من امید چندانی ندارد. اما پذیرفت که در حال حاضر این بهترین راه است و نظر هر دو ما را تامین می کند.

قرار بر این شد که هر روز را به مدت یک الی دو ساعت، بدون توجه به چیزی که می خواند، صرفا مطالعه کند و توجهی به این که موضوع را می فهمد یا نه نداشته باشد. حتی اگر حس می کند خواندنش بی فایدست کتاب را نبندد و به خواندن خود ادامه دهد. هم چنین هر روز یک بار مرا از روند کاری خود مطلع سازد تا در صورت نیاز آخرین راه کارها را به او بدهم.

دو روز که گذشت ناراحت تر از بار آخر برگشت : “هنوز معنی کلمه ها رونمی فهمم، جمله های کتاب مثل یه دسته کلمه های بی ربط فقط از جلوی چشمام رد می شن. نمیتونم منظور نویسنده رو بفهمم که چی میگه و چی میخواد. مطمئنم که روش شما فایده ای نداره و نمره امتحان من بیشتر از 6 یا 7 نمیشه.”

تن ندادن به اضطراب

از او خواستم روی صندلی بنشید. جمله ساده ای از کتاب را به او نشان دادم، خواستم جمله را بخواند و سپس خلاصه ای از مفهوم آن را بنویسد. جمله را خواند و بعد از چند دقیقه خلاصه ای از مفهوم را برایم نوشت. بعد با اعتراض گفت که درک مفهوم جمله ای ساده کاری ندارد. اما او مفهوم پاراگراف ها را متوجه نمی شود. به عبارتی نمی تواند ارتباط بین جملات را دریابد.

دفعه بعد، پاراگرافی ساده را به او نشان دادم و خواستم که آن را بخواند و خلاصه ای از مفهوم آن را بنویسد. بعد از گذشت دقایقی، خلاصه آن را یادداشت کرده و نشانم داد و من فهمیدم که مفهوم آن را به خوبی فهمیده است.

دانش آموز من هنوز هم راضی نبود و با دلخوری گفت : “این کتاب سخته و شما از بخش های آسون کتاب سوال دادید. تازه الان کتاب جلوی منه و از سوالای سخت شما هم خبری نیست. من مطمئنم وقتی نتونم مفهوم قسمتای سخت کتاب رو بفهمم نمیتونم معنی سوالات شمارو هم بفهمم.”

به او گفتم : “حاضرم هر بخش از کتاب رو که بخوای رو به روت بزارم تا تو بازم بشینی بخونیش و مفهومش رو برام بگی. به جای فکر کردن به نوع سوال یا سختیش، مطالب کتاب رو بخون و اونا رو برای خودت حلاجی کن و از هر مطلبی هم خلاصه ای تهیه کن. بعد از خوندن هر پاراگراف خودت رو جای معلم بزار و ببین چطوری میشه از اون پاراگراف سوال طرح کرد. چون این بهترین روش برای درک عمیق مباحث درسیه.”

روز آزمون که رسید، سر جلسه، دانش آموز من مضطرب تر از همیشه بود. او گفت که یک هفته تمام را طبق روش من درس خوانده است اما در حال حاضر تمام مطالب کتاب را فراموش کرده و مفهوم سوالات را نمی فهمد و حتی نوشتن یک جمله نیز برایش غیر ممکن است. به همین دلیل تصمیم داشت که برگه را سفید بدهد و من هم طبق قولی که داده بودم این آزمون را نادیده بگیرم.

به او تاکید کردم که من سر قول خودم هستم. اما او باید سعی کند سر جلسه بنشیند و سوال ها را بار دیگر بخواند و در مقابل هر سوال هر آن چه که ذهنش می رسد را پاسخ دهد.

با اکراه پذیرفت. کم کم شروع به نوشتن کرد و تا پایان آزمون در حال نوشتن بود.

هفته بعد، نمره او را به او گفتم. در ابتدا با ناباوری مرا نگاه می کرد اما بعد از مدتی گفت که او بچه نیست و نباید به دلیل تقویت روحیه او یا هر اصطلاح روانشناسی دیگری به او ارفاق می کردم. اما وقتی برگه او را نشان دادم پذیرفت که نادیده گرفتن اضطراب و ترس و تلاش و کوشش او باعث شد که در امتحان نمره خوبی کسب کند.

در همین زمینه دکتر “میشل جی ماهونی” و “مارشال اونر” مطالعات مفید و جالبی انجام دادند. آن ها در مورد اضطراب روی نتیجه قهرمانان امریکایی در مسابقات المپیک، بررسی های زیادی انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که هر دو گروه برنده و بازنده اضطراب یکسانی را تجربه کردند. اما تفاوت آن ها در نحوه کنار آمدن آن ها با این اضطراب بود.

ورزشکارانی که شکست خورده بودند بیش از حد به اضطراب خود توجه کرده بودند و با افراط درباره عواقب وخیم شکست، تقریبا همیشه در وحشت بودند. اما ورزشکاران پیروز به اضطراب خود توجهی نمی کردند و روی کاری که باید می کردند توجه کردند زیرا اضطراب خود را یک اختلال جزیی قلمداد کرده و مانع این شدند که اثرات منفی آن روی کاری که انجام می دادند سایه بیندازد. در واقع اعتراف به وجود اضطراب در خود داشتند ولی تسلیم آن نشدند.

مشاهده برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *